تبریز فایننس

نقطه ورود به معامله در بازار بورس !

  • همه اش همین است: (در این نقطه معامله کنید). اگر از من بخواهید تنها یک باور را مهم ترین و پریسامدترین عامل پریشانی و سرگردانی معامله گران در بازار معرفی کنم، بدون لحظه ای درنگ، دستور خریدوفروش در نقاط مختلف را به عنوان متهم درجه اول به شما تحویل خواهم داد.

     

    به سایت های مختلف آموزش تکنیک های بورس نگاه کنید. به مباحثی که بین دو فعال بازار در می گیرند با دقت گوش بدهید. به بنیادی ترین سوالاتی که همیشه ذهنتان را درگیر می کنند دوباره فکر کنید. قریب به اتفاق همه ی آنها به همین مسئله بازمی گردند: «کجا بخرم؟»، «نقطه ی ورود مناسب دقیقا کجاست؟»، «کدام ارز برای خریدوفروش مناسب است؟» و سؤالاتی از این دست که ریشه ی همه ی آنها به یک نکته برمی گردد.

     

    «راه رسیدن به سودهای بزرگ از نقطه ی ورود آغاز می شود.»

     

    برای همین است که معامله گران سرگردان در جست وجوی نقاطی که بتوانند با استفاده از آنها حساب معاملاتی شان را از پول نقد لبریز کنند مدام دست و پا می زنند.

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    عده ای سرسختانه بر این باورند که «تازمانی که دلیلی برای ورود نداریم، معامله نمی کنیم». این جمله در نگاه اول، قانونی سفت و سخت برای جلوگیری از هرج و مرج در خریدوفروش و دوری از معاملات عصبی و هیجانی به نظر می رسد، اما این باور پیش از آنکه به کار سروسامان دادن به اوضاع کاری یک معامله گر بیاید، سبب ایجاد وسواس بیمار گونه ای می شود که رهایی از آن به این سادگی ها امکان پذیر نیست.

     

     

    وقتی کسی برای ورود به دنبال «دلیل» می گردد، در واقع دارد مسئلهی معامله در بازار را به سطح موضوعی علمی و قابل اندازه گیری ارتقا می دهد. شواهدی را که معامله گران روی نمودارها برای خریدوفروش پیدا می کنند به هیچ عنوان نباید با دلایل معامله گری اشتباه گرفت.

     

    هشداری که یک نفر به عنوان موقعیت خرید می بیند برای یک نفر دیگر ممکن است معنی متضادی داشته باشد. وانگهی، در هر نقطه از بازار که سر برسید، همیشه، تکرار می کنم: همیشه، دلیلی برای ورود پیدا خواهید کرد.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس | جهت یعنی همه چیز

     

    تعیین نقطه ی ورود در هر معامله اولین کاری است که یک معامله گر باید از پس آن بربیاید. شاید به همین دلیل است که بخش بزرگی از توان اکثر افراد صرف این قسمت می شود. پر بیراه هم نیست. هر معامله برای به سودنشستن به دو عنصر مهم نیاز دارد:

    1. جهت صحیح.

    2. مدیریت سرمایه.

    وقتی یک موقعیت معاملاتی را انتخاب می کنیم، بدون اینکه خودمان بدانیم، داریم سرنوشت نهایی معامله ی پیش رو را تعیین می کنیم. کافی است به هر دلیلی قیمت برخلاف جهت پیش بینی شده به حرکت دربیاید. آن وقت در ادامه هیچ تلاشی سودمند نخواهد بود.

     

    اما وقتی قیمتها در جهت موردانتظارتان حرکت می کنند، ورق به نفع حساب معاملاتی تان برمی گردد. مهم نیست نقطه ی ورود را به صورت تصادفی انتخاب کرده اید یا اینکه ساعت ها و حتی روزها برای شکار یک نقطهی طلایی وقت صرف کرده باشید. در هر حال، این بازار است که تصمیم می گیرد برای موقعیت ورودتان چه سرنوشتی رقم بزند.

     

    ممکن است کسانی که برای نقطه ی ورود اهمیت ویژه ای قائل اند از همین نکته به عنوان دستاویزی محکم استفاده کنند. در این صورت، اساس استدلال چنین است:

    تز: تعیین جهت صحیح مهمترین عامل سودگیری در بازارهای سرمایه است.

    آنتی تز: چیزی که به تعیین صحیح جهت منجر می شود تجزیه وتحلیل در راستای پیدا کردن نقطه ی مناسب ورود است.

    سنتز : پیدا کردن نقطه ی مناسب ورود به تشخیص جهت صحیح منتج می شود.

     

    از نظر منطقی، نتیجه ی به دست آمده ظاهرا هیچ ایراد و اشکالی ندارد. از طرفی، مقدمه ی استدلال هم به نظر درست می آید. پس مشکل کجاست؟ به شما خواهم گفت: همه چیز زیر سر «گزاره ی دوم» قیاس است، یعنی آن بخش که تجزیه و تحلیل را عامل مهم تشخیص جهت معرفی می کند.

     

     

    تعیین نقطه ورود به معامله در بازار بورس؛ افسانه پردازی معامله گران شکست خورده

     

     

    تردیدی نیست که جهت مهم ترین متغیر برای موفقیت یک موقعیت سودده است. اما چالش اصلی زمانی آغاز می شود که عده ای دانسته یا نادانسته درصدد ایجاد ربطی غیرمنطقی بین تعیین نقطه ی ورود و جهت صحیح معاملات بر می آیند.

     

    درواقع، آنها سعی می کنند به نوعی رابطه ی «این همانی» میان این دو عامل در بازار برسند. اینکه جهت قیمتها در راستای پیش بینی های ما حرکت می کند یا نه موضوعی است که بعداز بازشدن موقعیت توسط معامله گر، مشخص می شود، نه پیش از آن.

     

    باوجود این، اکثر افراد شبانه روز در تلاش اند که با تعیین نقطه ی ورود کم خطا خود را در جهت حرکت رودخانه قرار دهند و این سرآغاز بزرگترین
    اشتباه معامله گران در همهی پسطوح این تجارت است.

     

    دیدن کارنامه های زیانده این روزها امر بسیار متداولی است. بیشتر کسانی که در این بازار ملاقات کرده ام یا با رندی و زیرکی حاضر به ارائهی کارنامه ی معاملاتی خود نشده اند که میدانیم چرا یا با زیانهای سهمگین روبه رو بوده اند که ظاهرا هیچ گریزی از آنها نیست. اما زیان دهی همه ی آدم ها در بازار بورس به یک شکل نیست. عدهای با تعداد بالای معاملات سودده مواجه اند، اما به دلیل بیشتر بودن حجم ضررها از بازار اخراج شده اند.

     

    تعدادی به دلیل فعال نکردن دستور توقف ضرر دیده اند. برخی به دلیل نداشتن دستور برداشت سود نتوانسته اند سودهای به دست آمده را حفظ کنند. کسانی هم به خاطر عدم تعادل و توازن در مقدار خرید در هر معامله، برخلاف شایستگی فنی برای کسب سود، با معاملات زیانده مواجه شده اند.

     

    البته اینها همهی دلایل شکست تجاری نیستند، اما حیرت انگیز است که این دسته از معامله گران همچنان مانند جست وجوگران طلا در غرب وحشی به دنبال استراتژی ای کم نقص و گاه بی نقص در بازارند.

     

    اگر هرکدام از این افراد به پیشینه ی معاملاتی خود نگاهی بیندازند، معمولا خیلی سریع متوجه میشوند که در نیمی از موقعیت ها ورود موفقیت آمیزی داشته اند، اما به دلیل برخورد نادرست با موقعیت باز شده، به راحتی سود احتمالی را با ضرری سنگین معاوضه کرده اند.از نگاه ما عمده ی ضررها به دلیل رعایت نکردن اصل مدیریت سرمایه ایجاد می شود.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    کشف جهت صحيح؛ کیمیا یا نوشدارو؟

    وقتی کسی می خواهد با استفاده از روش های تجزیه و تحلیل بازار به نقطه ی ورود جذابی دست پیدا کند که از طریق آن موفق به سوارشدن روی موج جهت صحیح بشود، درواقع فراپیام این نگرشش این است که ما در بازارهای بورس یا دو جهت عمده رو به رو ییم :

    1. جهت صحیح

    2. جهت ناصحیح

    نیز مفهوم موافق این جمله این است که هر قدر تجزیه و تحلیل ها در بازار دقیق تر و علمی تر باشد، امکان یافتن جهت صحیح نرخ ها در آینده بیشتر است
    بد نیست برای واکاوی این ادعا به نمودار زیر نگاهی بیندازیم.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    در این نمودار، یک معامله گر به صورت همزمان با دو سیگنال متفاوت برای خریدوفروش روبه رو می شود. برخورد قیمت با خط روند صعودی  اخطار مسلم
    خرید را ارسال می کند، و خط روند نزولی  اخطار قدرتمند «فروش» را. شاید این الگو را یک مثلث افزایشی بدانید که وزن اخطار «خرید» را افزایش می دهد.

     

     

    اما طبق قانون ۵۰درصد، باز هم هیچ تفاوتی بین خرید و فروش وجود ندارد. پیشینهی این الگو هم مثل هر الگوی دیگر پر از ناکامی در ادامه روند قیمت هاست. در این صورت، حق با کدام عامل تکنیکال است؟ اخطار خرید یا اخطار فروش؟ در این مورد خاص، و البته پس از دیدن آینده قیمت، جهت صحیح عبارت بود از یک رالی صعودی متوسط در این مورد،

     

     

    هر تحلیلگری که خط روند صعودی را به عنوان سیگنال معتبری برای «خرید» پیشنهاد کرده بود پیروزمندانه از مخفیگاه خود بیرون می آید و در مورد این پیش گویی خارق العاده توضیحات مبسوطی ارائه می دهد. اما این پایان ماجرا نیست. به نمودار بعدی دقت کنید.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    در این مورد چه؟ این نمودار تا حدود بسیاری به نمودار قبل شباهت دارد، غیر از اینکه این بار هواداران سیگنال «فروش» سرافرازتر به نظر می رسند. از شماتت هر دو گروه که بگذریم، از پاسخ به این سؤال مهم ناگزیریم.

     

    «به راستی جهت صحیح کدام است و در چه زمانی مشخص می شود؟ »

     

     

    با توضیحاتی که دادم، شاید تا حدود زیادی روشن شده باشد که جهت صحیح هرگز وجود خارجی ندارد. هم کسانی که با دیدن خط روند صعودی پیشنهاد خرید داده اند و هم کسانی که پس از مشاهدهی روند نزولی اخطار فروش را دریافت کرده اند تا اندازه ای» حق دارند. مسئله در رابطه با صحیح بودن یا غلط بودن جهت معامله فقط به معامله ای که انجام داده اید بستگی دارد.

     

    اگر موقعیت خرید باز کرده باشید و قیمت ها اوج بگیرند، شما در تعیین جهت مستقیم به قلب هدف زده اید. همچنین اگر با دستور فروش وارد معامله شده باشید و پس از آن ناگهان نرخها سقوط کنند، این بار هم حق با شماست.

     

    بازار دلایل و تجزیه و تحلیل های ما را به یک پول سیاه نمی خرد؛ او کار خودش را می کند، بدون اینکه لازم باشد برای تحرکات ریزودرشتش از ما اجازه بگیرد. اشکال نظریه ی کسانی که بازار را قابل پیش بینی میدانند این است که در ادامه سعی می کنند با اتکا بر پیش بینی ها و نظرات خود بازار را تحت کنترل خود در بیاورند. آنها عموما تفاوت مهم میان «پیش بینی» و «پیش گویی» را نمی دانند.

     

    برای همین هم هست که از بازار انتظار دارند درست در جهتی حرکت کند که آنها از او خواسته اند. کار معامله گر این است که معامله ی خود را انجام دهد و بعد به انتظار سرنوشت موقعیت خود بنشیند.

     

    جهت صحیح پس از همراستایی نرخ با پیش بینی حاصل می شود، نه پیش از آن به زبان دیگر، جهت صحیح امری ذهنی  و انتزاعی است که تا قبل از انجام معامله وجود خارجی ندارد. تنها پس از ایجاد یک موقعیت معاملاتی است که میتوان در خصوص جهت، ارزیابی درستی ارائه داد.

     

    اگر این فرض را بپذیریم، پس در این صورت این همه تلاش و تقلا برای تعیین نقطه ی ورود چه گرهی از کار باز خواهد کرد؟ به نظر من هیچ. ضررهای متوالی فعالان بورس ناخودآگاه آنها را به تلاش هایی بی ثمر در راستای پیش بینی حرکت قیمتها در آینده وامی دارد، و از آنجا که اغلب دچار خطاهای غیرقابل چشم پوشی می شوند، مسئلهی تحلیل بازار هر روز ابعاد پیچیده تری به خود می گیرد.

     

    آموزشگاهها، سایت های فروش سیگنال، مجله ها و شبکه های اقتصادی مدام گره این کلاف سردرگم را کورتر می کنند، و معامله گران سرگردان و بی برنامه هر روز گم و گیج تر از روز پیش، در سودای کشف نقاط طلایی، برای کسب سود پایدار در حاشیه ی بازار پرسه می زنند.

     

    نقاط ورود نامرئی

     

    الف. كفها و سقف ها

     

    اما تعیین نقطه ی ورود، غیر از اینکه به کار تعیین جهت صحیح نمی آید، پیچیدگی های دیگری هم دارد. حتی اگر مسئله ی نقطه ی ورود را به عنوان یک رکن اصیل در بازار به رسمیت بشناسیم، بازهم نمی توانیم دستمان را از زیر ساطور بازار بیرون بکشیم.

     

    وقتی برای ورود به بازار از یک «نقطه» حرف می زنیم، همه چیز ساده به نظر می رسد. ممکن است به خودتان بگویید «نقطه ای را تعیین می کنم، و با یک معامله ی خرید یا فروش، کار تمام است».

     

     

    در این صورت دیگر تفاوتی نمی کند که این نقطه را با تجزیه و تحلیل شخصی کشف کرده باشید یا در ازای پرداخت مبلغی پول به یک سایت معتبر. اما همیشه هم به این سادگی نیست. بسیاری از سیگنال های خریدوفروش در بازار، خصوصا در تحلیل تکنیکال، بیشتر از اینکه مربوط به یک نقطه» باشند، با یک «ناحیه» یا «منطقه» ی معاملاتی پیوند دارند.

     

    تحلیل تکنیکال در همهی ساحتهای خود دستورالعمل های انتزاعی و کلی ارائه می دهد: «در كفها و سقفهای مهم خریدوفروش کنید»، «در جهت روندها وارد بازار شوید»، «هنگام وقوع واگرایی ها و همگرایی ها معامله کنید»، «پس از تقاطع دو میانگین متحرک  در انتظار فرصت معاملاتی باشید» و اوامر مشعشع دیگری از این دست که در نگاه نخست کاربردی و کاملا منطقی به نظر می رسند.

     

    اما کافی است بخواهید با این راهبردهای مبهم و دو پهلو به بازار نزدیک شوید. آن موقع تازه خواهید دید که انگار هیچ چیزی یاد نگرفته اید. یک مرتبه بازار پر می شود از هزاران نقطه و ناحیهی متضاد و متناقض که هیچ اولویتی بر موقعیتهای دیگر ندارند.

     

    به عنوان مثال، اگر قصد داشته باشید هنگام وقوع سقفها و کف ها در بازار معامله کنید، ناگهان با دهها موقعیت قابل اعتنا روبه رو می شوید که هرکدام برای ورود، جذابیت های خود را دارند.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

     

    شکل بالا نمونه ای از بازاری نوسانی و خنثی و بدون روند در بازار است. این دست موقعیتها بهشت معامله گرانی است که با اتکا به مناطق حمایت و مقاومت در بازار تجارت می کنند.

     

     

    سقف ها و کف های کلاسیکی که شکل گرفته اند می توانند برای ورود به بازار بستر مناسبی فراهم کنند. خب، چه چیزی بهتر از این؟ ظاهرا همه ی شرایط برای یک تجارت خوب آماده است. اما دست نگه دارید؛ پیش از اینکه این روش را در دستور کار معاملات شخصی خود قرار دهید، باید نگاه موشکافانه تری به نمودار بیندازیم.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    این تصویر همان نمودار قبلی است، با این تفاوت که اندکی از گذشته و آینده را هم نشان می دهد. با دیدن نمودار دوم، حالا متوجه می شویم که نمودار پس از یک روند نزولی وارد محدوده ای نوسانی شده است. ولی ما دقیقا از کدام نقطه متوجه پایان روند و ورود نرخها به وضعیت سوئینگ و کم حرکت می شویم؟ از درهی اول، دوم، سوم یا چهارم؟ حالا که این نمودار به تاریخ پیوسته است، پاسخ شاید ساده به نظر بیاید، اما در نمودارهای زنده، مسئله این قدرها هم آسان نیست،

     

    چون این احتمال وجود داشت که درهی اول یک موج اصلاحی  برای ادامه ی روند پیشین باشد، ضمن اینکه درهی اول خود پایه گذار یک منطقه ی حمایتی تازه است که هنوز برای ورود از اعتبار لازم برخوردار نیست.

     

    ورود نرخ به درهی دوم اولین برخورد با منطقه ی حمایتی است، اما چه تضمینی برای بازگشتی بودن نرخها وجود دارد؟ با نگاهی به پیشینه ی بازار، در می یابیم که احتمال شکستن منطقه ی حمایت و سقوط قیمت دست کمی از احتمال بازگشت ندارد. در مورد درهی سوم، ما با کفی سه قلو مواجهیم که در نظر تحلیلگران تکنیکال از معتبرترین الگوهای بازگشتی است.

     

    معتبرترین!

    قانون ۵۰درصد را به خاطر بیاورید. هیچ الگویی در نهایت بیش از این شانس موفقیت ندارد. فریب الفاظ پرطمطراق و شعارهای خوش آب و رنگ رایج در بازار را نخورید. ضمن اینکه، در ادامه شاهد وقوع یک قله و درهی دیگر هم هستیم که این الگو را به کف و سقف چهارقلو تبدیل می کند.

     

    بر فرض اینکه شانس موفقیت الگوی شکل گرفته در نمودار بیش از ۵۰ درصد باشد، این سؤال پیش می آید که نقطه ی ورود دقیقا کجاست. در کدام عدد و کدام زمان؟ با نگاه دقیق تر به خطوط ایستای حمایت و مقاومت رسم شده در نمودار، متوجه می شویم که برای ورود با یک «منطقه» مواجهیم، نه یک «نقطه».

     

    اگر خرید در نقطه ی بالای منطقه ی حمایتی انجام می شد، امکان ریزش بیشتر قیمت و زیان معامله وجود داشت. ضمن اینکه صبر کردن برای رسیدن قیمت به پایین ترین حد هم ممکن بود ما را از ورود در موقعیتی جذاب محروم کند. از طرفی، نمی شود احتمال عدم بازگشت قیمت و زیاندهی معاملات را دست کم گرفت.

     

    جالب تر از همه اینکه خطوط ایستایی  که هر معامله گر روی نرم افزار خود رسم می کند ممکن است با دیگر فعالان بورس تفاوت های پایه ای بسیاری داشته باشد.

    خطوط ترسیمی نقاط نامرئی ای هستند که هر فرد بسته به مهارت و تجربه و سلیقه ی شخصی خود از آنها بهره می گیرد. ممکن است یک خط برای شخصی معتبر و برای فردی دیگر کاملا نامفهوم به نظر بیاید.

     

    مسئله فقط به کفها و سقفها محدود نمی شود. هر روشی را که دوست دارید امتحان کنید. خواهید دید که پس از اقدام برای انجام معامله عزم و اطمینان اولیه تان به سرعت رنگ می بازد و جای خود را به تردید و دودلی کشنده ای می دهد که شما را در ادامه ی راه متزلزل می کند.

     

    ب. روند

    (روند دوست شماست) ؛ این یکی از کلیدی ترین جملات قصار در بازارهای بورس است. این گزاره این قدر پرتکرار و مهم است که برای یک معامله گر، برای ورود در جهت روند، تقریبا هیچ شکی باقی نمی گذارد.

     

    حتی اگر کسی بدون علم و اطلاع قبلی از تأثیر شگفت آور روند بر نتیجهی معاملات وارد بازار شده باشد، طولی نمی کشد که تجربه ی شخصی اش او را متوجه این نکته می کند که به طور قطع نمی شود روند را سرسری گرفت. در طول سال هایی که در این بازار بوده ام شخصأ به این نکته ی ارزشمند دست پیدا کرده ام که با یک دلیل ساده در جهت روند بازار وارد شوم، اما، به هزار دلیل پیچیده، برخلاف جهت روند بازار دست به معامله نزنم.

     

    روند روح جمعی معامله گران بازار در سراسر دنیاست. نمود بیرونی توافقی است که همه ی تجار روی نرخ یک سهم، ارز یا کالا صورت داده اند. وقتی قیمت وارد رالیای صعودی یا روندی نزولی می شود، تدابیر بازگشتی موقتأ ساده انگارانه و گاهی احمقانه به نظر می رسند.

     

    معاملاتی که در جهت روند انجام می شوند هم اهداف قیمتی را تا عمق بیشتری شکار می کنند و هم به دلیل اندازه ی حرکت بالاتر، خیلی سریع تر به نقاط تعیین شده برای کسب سود می رسند.

     

    در بازارهای سوئینگ، به دلیل خاصیت رفت و برگشتی بازار، ممکن است دسترسی به یک هدف قیمتی ۳۰۰واحدی روزها و حتی ماهها به درازا بکشد، اما طی این مسیر در بازارهایی با روندهای صعودی و نزولی بیش از نیمی از یک روز زمان نمی برد. به تعبیری، می توان گفت روندها رودخانه اند و معامله گران هم شناگرانی که در صورت حرکت بر خلاف جهت رودخانه، تنها جسم و جان خود را فرسوده می کنند، بدون آنکه به موفقیتی دست پیدا کرده باشند.

     

    در روندها حتی اگر ورود خوبی هم نداشته باشیم، شانس خوبی برای کسب سود خواهیم داشت، و این از هر رمزورازی در بازار مهم تر است.

     

    اما اگر روند تا این حد مهم است، پس چرا هنوز بسیاری از افراد به استفاده از آن رغبتی ندارند و بر استفاده از استراتژی های بازگشتی پافشاری می کنند؟ بسیاری از نشانگرها، نوسان نماها و بعضی نرم افزارهای رایج بازار به صورت تخصصی برای بازارهای سینوسی و خنثی طراحی شده اند که هنگام روند عملا از کار می افتند.

     

     

    اما اکثر افراد بدون درک این نکته همچنان بر استفاده از این روشها اصرار و درنتیجه تعداد بالایی از معاملات زیان ده را در کارنامه ی خود سیاهه می کنند.
    جالب اینجاست که بسیاری از نشانگرهایی که برای بازارهای روند طراحی شده اند هم در بازار روند با خطاهای فاحش، سیگنال می فرستند و تا حدود زیادی غیر کاربردی عمل می کنند.

     

     

    به عنوان مثال، استفاده از میانگین های متحرک یکی از روشهای محبوب میان معامله گران روند است. نقطهی برخورد قیمت با این خطوط یکی از سیگنال های مهم برای یک ورود موفق در جهت روند است.

     

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    اما همین روش کاربردی هم، بسیاری از مواقع، هنگام وقوع روندهای انفجاری، از بازار جا می ماند، آن هم درست زمانی که پتانسیل دریافت بزرگترین سودها در اتفاقی ترین ورودها وجود دارد.

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    در نمودار روزانه ی بنزین، دو میانگین متحرک ۲۱ دورهای و ۵۵ دوره ای به طور همزمان نصب شده اند، اما هیچ کدام برای شکار یک روند بزرگ هیچ پیشنهادی نمیدهند و قیمت تنها هنگامی با خط برخورد می کند که روند عملا به پایان راه خود رسیده است و کاربرد این ابزار برای اخطار خریدوفروش عملا از دست می رود.

     

     

    تعیین این دو عدد برای میانگین های متحرک تنها یک انتخاب است. هیچ جبری برای کم و زیاد کردن آن وجود ندارد، ولی تعیین هر عددی به خلق سیگنالی جدید و از دست دادن چند موقعیت دیگر منجر می شود. هرقدر عدد را کوچک تر کنید، موقعیت های بیشتر و البته تعداد خطای بالاتری دشت خواهید کرد و بزرگ کردن عدد هم می تواند فرصت های معاملاتی را تا حد صفر کاهش دهد.

     

     

    فقط همین یکی هم نیست. قضیه در مورد خطوط روند ، که یکی از ابزارهای اصلی بازشناسی روند است، تفاوت چندانی ندارد.

    خطوط روند خطوط پویایی اند که از به هم پیوستن دو یا چند قله و دره در نمودار قیمتها جهت آینده ی قیمت را پیش بینی می کنند. خب، ظاهرا که مشکل خاصی نیست؛ پیش به سوی کسب درآمد! چیزی که لازم داریم یک نمودار است با چند تا قله و درهی ناقابل. من یکی را به انتخاب خودم در اینجا می آورم.

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

     

    بعد از اینکه دو نقطه ی a و b را به هم متصل کردیم، کافی است منتظر بمانیم تا به محض اصابت قیمت در نقاط بعدی، که با فلش مشخص شده اند، ورودی موفقیت آمیز را تجربه کنیم. و تمام! پولدار شدیم! تمام کسانی که می خواهند چیزی را به شما بفروشند از اینجا جلوتر نمی آیند.

     

    یک تعریف کلی از خطوط روند و بعد هم چند نمونهی موفق از عملکرد بی نقص این استراتژی معاملاتی معمولا همه ی آن چیزی است که به چنگ می آورید. اما شوربختانه، این گلستان خارهایی هم دارد. حالا این نمودار را ببینید.

     

    نقطه ورود به معامله در بازار بورس

     

    نمودار همان است، اما این بار خط روندی که در شکل پیش کاملأ معنادار و کاربردی به نظر می آمد به پاره خط مهملی تبدیل شده است که بی هدف در فضا معلق است. تنها تفاوت بین دو تصویر تغییر نمودار شمعی به نمودار خطی است. این تفاوت ساده باعث جابه جایی آشکاری بین دو نقطه ی ورود در یک استراتژی معین می شود.

     

    از طرفی، بسیاری از تحلیلگران تکنیکال سایه های نمودارهای شمعی را نادیده می گیرند و با اتصال بدنههای دو شمع به یکدیگر، خطوط روند را ترسیم می کنند، کاری که نتیجه را به طور کلی متفاوت می کند. به غیر از این مسائل، در تعریف و تشخیص قله ها و دره ها هم میان تحلیلگران اختلاف نظر بسیاری وجود دارد که در رسم خطوط روند تأثیر زیادی به جا می گذارد.

     

    اگر تجربه ی استفاده از سبد متنوعی از استراتژی ها و روشهای ورود در بازارهای سوئینگ و روند را داشته باشید، حتما متوجه این نکته شده اید که شنیدن آواز این دهلها تنها از دور خوش است. وقتی تصمیم به استفاده از هر کدامشان بگیرید، خیلی سریع در می یابید که بازار، این مادیان وحشی، به این سادگی ها به روش های انتخابی شما ركاب نمی دهد.

     

     

    این همان نکته ای است که ما از ابتدای این مقاله روی آن تمرکز کرده ایم صرف نظر از اینکه شخصأ برای نقطه ی ورود، به عنوان یک اصل پایه، اصالتی قائل نیستم، سعی دارم این نکته را توضیح دهم که حتی تشخیص این نقاط هم گرچه اهمیت چندانی ندارند به همین سادگی ها صورت نمی گیرد. اگر می پرسید چرا، فکر می کنم پاسخ در عدم قطعیت در تعریف پدیدهها پنهان شده باشد.

     

    وقتی کسی این گزاره را مطرح می کند که «روند دوست شماست، پس فقط در جهت روند وارد شوید» یا «در کفها و سقفهای مهم خریدوفروش کنید»، ظاهرأ جملاتی دقیق، علمی و مطابق با واقعیت های بازار ارائه کرده است.

     

    اما اینها در شکل انتزاعی شان هرگز گزاره های عمیق و دقیقی نیستند. نه اینکه اصول ورود در جهت روند یا هنگام وقوع سقف و کف ها قوانین نادرستی باشند، بلکه در واقع شاید مشکل در ابهامی است که ناشی از بی دقتی در تعریف درست واژه هاست.

     

    به عنوان یک معامله گر، هروقت می خواهیم یک روش تجاری را در دستور کار خود قرار دهیم، ابتدا باید بتوانیم هر موضوع یا گزاره را با دقت زیاد تعریف کنیم. وقتی از ورود در جهت روند یا ورود در نقاط حمایت و مقاومت، شکستها، الگوهای ادامه دهنده و بازگشتی یا هر روش دیگری حرف میزنیم، باید ببینیم دقیقا داریم از چه چیزی صحبت می کنیم.

     

    اینها مفاهیمی تجریدی اند که به سادگی قابل تعریف و پیاده سازی در یک سیستم معاملاتی نیستند. برای همین هم هست که عموم معامله گران همواره در استفاده از هر استراتژی ای که در پیش می گیرند مرددند.

     

    کافی است تشخیص یک موقعیت براساس یک الگوی خاص در چند نوبت آنها را به زحمت بیندازد؛ تمام قدرت و محبوبیت آن الگو در ذهنشان فرو می ریزد و به صورت غریزی آن را با الگوی دیگری جایگزین می کنند.

     

    اما اوضاع روش جدید هم چندان دیرپا نیست. چند بار که در تشخیص و به کارگیری الگوها به دردسر بیفتند، دوباره ساده ترین کار را انتخاب می کنند: تعویض استراتژی. اما طنز ماجرا آنجاست که بسیاری از این افراد دیر یا زود در دور باطل رد و انتخاب گرفتار می شوند و بارها و بارها دست به تکرار روش های شکست خورده ی قبل می زنند.

     

    ریشه ی اشتباه؛ خطا در روش یا روشمندی؟

    از نگاه من، ریشه ی این ناکامیها نه به روش انتخابی یک فرد، بلکه به روشمندی ذهنی او بازمی گردد. مسئله بر سر این نیست که کدام روش را برای آینده ی خود برمی گزینید، بلکه سؤال بنیادی تر این است که از آن روش چه تعریفی در ذهن دارید. یا در تحلیل نهایی، آیا مفهوم ذهنی شما اساسا در بازار قابل تعریف و تشخیص دقیق هست یا نه؟

     

    اگر کسی بگوید با رسیدن قیمت به فلان عدد وارد بازار خواهد شد، صرف نظر از درجه ی اهمیتش، این گزارهای جامع و مانع و قابل اندازه گیری است. اما اگر کسی ادعا کند قصد دارد هنگام شکست در بازار معامله انجام دهد، سرنوشت خود را ناخواسته به تعداد زیادی از متغیرهای غیرقابل اندازه گیری گره می زند که مدام او را به خطای محاسباتی دچار می کنند.

     

    کار آنجایی خراب تر می شود که پس از چند آزمون و خطا و از دست دادن میزان قابل توجهی از سرمایهی خود، قانون خود را به این شکل تغییر می دهد: «هنگام شکست های کلیدی معامله خواهم کرد.» کلمه ی «کلیدی» که معمولا به عنوان یک صفت مطنطن در دستورالعمل افراد قرار می گیرد، پیش از آنکه نشان دهنده ی دقت تصمیم گیری در انجام معاملات باشد ، بیانگر بیانگر ضعف در تشخیص و تعریف روش انتخابی در سیستم آنهاست.

     

     

    ما سالهای سال است که در این بازار فعالیت می کنیم. هنوز ندیده ام هیچ نقطه ای از نقطه ی دیگر کلیدی تر، طلایی تر یا اندکی مهمتر باشد. تازه بر فرض کلیدی بودن بعضی نقاط نسبت به نقاط دیگر، هیچ شاهدی برای سوددهی بیشتر آن در مقام مقایسه با نقاط غیر کلیدی وجود ندارد. همه چیز به روشمندی شما در پایه ریزی یک سیستم معاملاتی بازمی گردد. اگر یک قانون برای کسب سود وجود داشته باشد، آن قانون را در بازار پیدا نخواهید کرد؛ آن قانون جایی در درون شماست.

     

     

    آکادمی تبریز فایننس یکی از برترین و بهترین آموزشگاه بازار های مالی در سطح شمال غرب و تبریز است.تبریز فایننس برگزار کننده دوره ارز دیجیتال، دوره فارکس و  دوره بورس اوراق بهادار و پرایس اکشن است.اگر می خواهید درباره تبریز فایننس بیشتر بدانید می توانید از مقالات و جزئیات دوره ها و همچنین اخبار های وب سایت ، مارا دنبال کنید.

     

     

     

     

    میانگین امتیازات ۵ از ۵
    از مجموع ۱ رای
    adminn

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.